|
زندگي را به چه مي انگاري؟
+ نوشته شده در 86/08/18 18:36 دل نوشته ي آبجی مرژی |
وقتي خواستم زندگي كنم راهم را بستند، وقتي خواستم از عشق بگويم گفتند گناه است، وقتي خواستم به مرگ گام بردارم گفتند هيچ است، وقتي خواستم به راستي سخن گويم گفتند پوچ است، وقتي به روي آوردم گفتند خرافات است، وقتي خنديدم گفتند ديوانه است، وقتي گريه كردم گفتند بچگانه است، حالا كه ساكتم مي گويند ، عاشق است! + نوشته شده در 86/08/16 19:52 دل نوشته ي آبجی مرژی |
اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست *** گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . + نوشته شده در 86/08/16 19:49 دل نوشته ي آبجی مرژی |
اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر - نه مست باده، اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه، بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند كاين عهد بستني - اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن - سرودني ست حمید مصدق برگرفته از :www.iranactor.com + نوشته شده در 86/08/16 19:28 دل نوشته ي آبجی مرژی |
|