|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!! + نوشته شده در 86/09/29 19:2 دل نوشته ي آبجی مرژی |
اگر امروز که بیدار شدی بیشتر احساس سلامت کردی تا مریضی ، تو خوشبخت تر از یک میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند. + نوشته شده در 86/09/26 15:39 دل نوشته ي آبجی مرژی |
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.
موضوع درس درباره خدا بود استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. دوباره کسی پاسخ نداد. برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد. + نوشته شده در 86/09/21 22:3 دل نوشته ي آبجی مرژی |
الو
منزل خداست؟ الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست دوباره ...... تا خداخداست + نوشته شده در 86/09/20 23:42 دل نوشته ي آبجی مرژی |
گفتی برو! انگار محکمتر از همیشه بود. مهربانیت رنگ باخت. گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟ سکوت کردی. گفتی برو! فریاد زدم نگاهم کن ...نگاهم نکردی....! نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت . همه به خاک افتادند و سجده اش کردند. گفتی جانشین من است خلیفه است... روزی که از من خواستی به غیر از تو سجده کنم...به آن تلی از خاک که کم کم تبدیل به گل می شد.. من نمی دانستم جنس آبی که این خاک را گل می کند چیست....نمی دانستم آب عشق چیست...آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی...آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم! من........سوختم.به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمی توانستم به این یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم. محکم و مقتدر ایستادم.گفتی زانو بزن.نتوانستم.فریاد زدم. ابن همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد.. تنگ چشم و حریص و نا سپاس و مجادله گر.این آدم توست؟... باز سکوت...آرام زمزمه کردی خلیفه است. وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم! خلیفه ای که دروغ می گوید. خلیفه ای که گناه می کند.خندیدم و طعنه زدم.یک خلیفه گناهکار!... گفتی نخوت تو را بلعیده است. خندیدم!سجده نکردم!رانده شدم! ........نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرنها از آن رور می گذرد و من ساکن زمینم. بین همه این آدم های خاکی تو! بین همه دروغ ها و حرص هایشان. بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان! بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند. همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند. و من از شوق لبریز می شوم. من! ابلیس فرزند آتش! ازذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نا امید می کنند شادی می کنم. و دلم برای لغزشهایشان پر می زند! و تو ! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی هایشان را می بخشی.... هنوز توبه می پذیری و باران می بارانی و مهربانانه سرافرازش می کنی! عجب از او که مهربانیت را می بیند و ستم می کند و عجب از تو که ستمش را می بینی و مهربانی می کنی.... و من هنوز از این که زشتی هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی اش قسم می خورم . برای سرگشتگی اش لحظه شماری می کنم... منم ابلیس!... "تولد هر نوزاد نشانه ی این است که خدا هنوز از انسان نا امید نشده است" + نوشته شده در 86/09/10 22:16 دل نوشته ي آبجی مرژی |
انديشيدي كه چرا؟ انديشيدي كه كي؟ انديشيدي كه چه كسي؟ اما من انديشيدم. در فضا هاي بي امضاء به خلاء پندار پناه بردم و انديشيدم. آه كه بسي دردناك است چرا نويد دهنده ي عشق و معرفت نمي آيد؟ پس كجايي اي ابر عاشق كه چون مجنون در پاي ليلي ،احساس را معنا كني و بباري. مي دانم. بدون ليلي چه گونه تاب تنفس؟ پس لب فروبند وببار كه آب را درمان آتش نهاد آنكه عاشق را آتش زد. آه ، دريغ ، كه اين آتش آن قدر عظيم است كه رود ديده طاقت رويارويي و مقابله ندارد. مرغ دل ، از غم هجران آن قدر به در و ديوار قفس تن كوفت كه به معشوق پيوست و آنچه اكنون به جاي مانده گورستاني ست از حس و از كلماتي عارفانه و عاشقانه كه مجال ابراز نيافتند. تنهايي ات را چاره اي نيست بساز تا بسوزي درياب مرا اي دوست + نوشته شده در 86/09/04 20:29 دل نوشته ي آبجی مرژی |
به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيكرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را
+ نوشته شده در 86/09/01 3:0 دل نوشته ي آبجی مرژی
|