|
آقاجان، مگر سر خود را بر نیزه ندیده اید؟ مگر بوی خون را نمی شنوید؟ آنهم با اهل بیت (ع)؟ آنهم با علی اصغر(ع)؟ با وجود زینب(س)؟ با حضور دردانهء سه ساله تان؛ رقیه(س)؟.... نه، انگار کار از کار گذشته است، قرنهاست کار از کار گذشته است.... اما، خوب که نگاه می کنی می بینی رمزی را که با تو گفته می شود، چه رازی را با تو باز می گویند: کلّ اَرض کربلا و کلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه است؛ امّا فَاینَما تُوَلّوا فَثَمّ وَجه الله.(بقره/۱۱۵) یعنی هر جا که پیکر صدپارهء تو بر زمین افتاد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره. و هر گاه که عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافلهء عشق خواندیم در سفر تاریخ، یعنی همین. + نوشته شده در 86/10/22 15:50 دل نوشته ي آبجی مرژی |
اگه ریشای یه یهودی بلند باشه میگن یه مومنه و داره ایمانشو نشون میده ولی اگه یه مسلمون جنایتی انجام بده این اسلامه که محاکمه میشه!! وقتی کسی یه ماشین عالی رو بد میرونه هیچ کس نمیگه تقصیر از ماشینه ! اما اگه این راه حل توی اسلام باشه حاضر نیستیم حتی بهش فکر کنیم! + نوشته شده در 86/10/19 1:15 دل نوشته ي آبجی مرژی |
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی .
+ نوشته شده در 86/10/16 23:2 دل نوشته ي آبجی مرژی |
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده . "When I born, I Black, When I grow up, I Black, + نوشته شده در 86/10/13 10:23 دل نوشته ي آبجی مرژی |
اگه گفتین آن چیست که : جوابشو تو پست بعدیم می ذارم فعلا بمونین تو خماریش + نوشته شده در 86/10/13 10:19 دل نوشته ي آبجی مرژی |
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته ي كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم. زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند! + نوشته شده در 86/10/10 20:51 دل نوشته ي آبجی مرژی |
وقتی تو خیابون قدم میزنم و مرد جوونی رو میبینم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب میشوره، دلم آتیش میگیره.
وقتی با اصرار خانواده مجبور میشم کفش و لباس نو بخرم، در حالی که هنوز قبلی ها قابل استفاده اند و تو خیابون، زیر بارون یه جوون دیگه که گاهی هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم میزنه، فقط خودم رو نفرین میکنم. وقتی دخترهای مثلا چادریمون زیر چادر هر کوفت و زهر ماری تن میکنن و یه دختری آرزوشه بیتونه یکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم میزنم. وقتی شب عید دست همه مردم شیرینی میبینم و تو تاریکی شب یه پسر 14 ساله داره از لای زباله ها دنبال یه چیز کهنه میگرده، به غفلت خودم لعنت میفرستم. وقتی میبینم بچه ای به پدرش فحش میده بابت اینکه اون روز به جای ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جیبی گرفته و مردی بعد از یک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته برای خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمین.
میفهمم اما عمل نمیکنم. عمل، عمل، عمل خدایا خود پرستی را از ما دور کن که در روشنی روزت تو را گم کرده ایم. خدایا وقتی نمیتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگویم، تاسف میخورم، خودت آگاهشان کن. خدایا مگذار نفسم چراگاه شیطان شود، اگر چنین است جانم بستان که بار گناهم از این سنگین تر نشود.
+ نوشته شده در 86/10/06 2:4 دل نوشته ي آبجی مرژی |
معلم از خشم داد میزد یك با یك برابر است. همیشه یك نفر باید بپا خیزد به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباه فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود ؟ سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد : آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود و آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یك فردِ انسان واحد یك بود این تساوی زیرو رو میشد حال میپرسیم : یك اگر با یك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده میگردید ؟ یا چه كس دیوار چین ها را بنا میكرد ؟ یك اگر با یك برابر بود پس آنكه پشتش زیر بار فقر خم میشد با كه زیر ضربت شلاق له میشد معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه خود بنویسید كه یك با یك برابر نیست! + نوشته شده در 86/10/04 15:4 دل نوشته ي آبجی مرژی |
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . انسان منظور پرنده را نفهمید.اما باز هم خندید . انسان دیگر نخندید .انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست...... + نوشته شده در 86/10/03 23:11 دل نوشته ي آبجی مرژی |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی ." گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی." های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد. + نوشته شده در 86/10/02 1:1 دل نوشته ي آبجی مرژی |
|